وبلاگ شخصی علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبلاگ شخصی علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی

۶۶ مطلب با موضوع «مطالب دیگران» ثبت شده است

۲۱
شهریور

حق خداوند متعال

حق 1
گزیده‌ای از رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام
امروز سالروز شهادت یادگار کربلاست. مبارز خستگی‌ناپذیری که با درایت خود، راه‌‌ها را می‌شناسد و با تدبیر تمام، آن‌ها را به‌سوی حقیقت می‌پیماید. امام سجاد علیه‌السلام در طول عمر بابرکت خویش، به‌خصوص پس از شهادت پدر بزرگوارشان، در خفقانی که کسی را یارای سخن‌گفتن نبود، با تدبیر و درایت ستودنی به ارشاد جویندگان حقیقت پرداخت. امروز بخشی از آموزه‌های آن حضرت در قالب ادعیهٔ موجود در «صحیفهٔ سجادیه» و برخی منابع دیگر و «رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام» در دست ماست، اما افسوس که ما از این گنجینه‌های گرانبها به‌اندک بهره می‌جوییم.
رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام در ۵۱ بند تدوین شده است که می‌توان آن‌را جامع‌ترین بستهٔ حقوقی دانست. در این رساله، کلیات رابطهٔ انسان با خداوند، خود و عالم هستی تبیین شده است.
می‌توان گفت اصول حقوقی‌ای که این رساله به آن پرداخته، اصول حقوق بشر از دیدگاه امام سجاد علیه‌السلام است. حضرت سجاد علیه‌السلام در این مجموعهٔ حقوقی، با نگاهی حق‌بین، حقوق افراد و اقشار مختلف را نسبت به یکدیگر بیان می‌کنند. در خلال این مجموعه، اصول اخلاقی زیادی وجود دارد که با رعایت آن‌ها می‌توان از بروز بسیاری از مشکلات و معضلات در زندگی شخصی و اجتماعی پیشگیری کرد.
بر آنیم که آخر هر هفته، آموزه‌ای از رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام را بازگو کنیم، باشد که در زندگی فردی و اجتماعی خود به‌کار بندیم.
در سالروز شهادت حضرتش اولین توشه را برمی‌گیریم.

حق خداوند متعال
«فَأَمّا حَقّ اللّهِ الأَکبَرُ فَإِنّکَ تَعبُدُهُ لَا تُشرِکُ بِهِ شَیئاً فَإِذَا فَعَلتَ ذَلِکَ بِإخلَاصٍ جَعَلَ لَکَ عَلَى نَفسِهِ أن یَکفِیَکَ أمرَ الدّنْیَا وَ الآْخِرَةِ وَ یَحْفَظَ لَکَ مَا تُحِبّ مِنهَا؛ اما بزرگترین حق خدا این است که او را بپرستى و چیزى را با او شریک ندانى؛ پس چون با اخلاص چنین کردى، خدا بر عهده گرفته است که کار دنیا و آخرتت را خود کفایت کند و آنچه از آن بخواهى، برایت تأمین کند.»
اولین بند از رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام به حق خداوند متعال اختصاص دارد که پیام‌های بزرگ آن، پرستش خداوند، توحید و اخلاص است. اینکه خداوند را بپرستی، در پرستش خداوند، احدی را شریک نسازی و همهٔ اینها خالصانه و برای حضرت دوست باشد. هرگاه شرط اخلاص رعایت شد، پاداش آن برای بنده، سامان‌یابی امور دنیوی و اخروی اوست.
جملهٔ پایانی این بند، با حدیثی از حضرت فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها قرابت معنایی دارد که می‌فرمایند: «هرکس عبادات و کارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترین مصلحت‌ها و برکات خود را براى او تقدیر مى‌کند.»
پس ای خدای مهربان! ما را در معرفت حق بزرگت موفق دار و شمه‌ای از توحید توأم با اخلاص را نصیبمان فرما که جز به ارادهٔ تو دانه‌ای از خاک سر برون نمی‌آورد و برگی از درخت نمی‌افتد.

به قلم: زهرا نصیری 

  • علی اکبر مظاهری
۱۵
شهریور

عاشورا


گردش ایام، ورق‌خوردن برگ‌های تقویم و رسیدن به روزهای نینوایی اولین ماه از سال قمری، بیرق‌های عزا و مادرانی که طفل شیرخوار در آغوش فشرده و ناله بر گلو دارند، بار دیگر شوری به دل‌ها انداخته و نوای محتشم را بر زبان جاری ساخته:


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


شاید بتوان گفت محرم فرصتی است برای همگان؛ همه از نیکان و بدان؛ آنان که فرصت محرم را گوشزد می‌کنند و آنان که آن‌را دستمایه‌ای برای منحرف‌کردن فکر و دل مردم از اصل ماجرا قرار داده‌اند، اما شکی نیست:


این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند
آن‌را که خبر شد خبری باز نیامد


محرم با گره‌خوردن به نام امام حسین علیه‌السلام شرف یافته و سرمایهٔ همیشگی و زوال‌ناپذیر برای شیعیان و آزادگان عالم شده است. الگو و سرمشقی که همواره در کارزارهای حق و باطل، شجاعت در دل‌ها زاده و شاخ و برگ باورها را به ایمان آراسته است.
گویی ندایی در گوش جان فریاد می‌کند که ای خفته در مرداب روزمرگی‌های تاریک! هوشیار و بیدار شو که عاشورا از راه رسید تا بار دیگر پیام‌های اسوهٔ آزادگی را فریاد کند و بگوید که شکم‌بارگی از حرام مانع از تأثیر سخن حق بر دل‌ها می‌شود؛ هشدار!
آمده است تا یادآوری کند که هرگز زیر بار ذلت نروید، حتی اگر خود را تنها و اسیر در میان دیو و ددها بیابید.
آمده است تا بار دیگر رسم زندگی بیاموزد؛ آنچه مقاتل و برگ برگ تاریخ از رفتار حضرت عشق با خانواده و دوستان خود حتی در بحبوحه کارزار منتقل می‌کنند، جز محبت و صبر و نیکی نیست و در کنار آن، بازهم این حضرت عشق است که حتی دشمنان را با گفتاری نرم و مهرآگین دعوت به صلاح می‌کند. در این میان آزاده‌ای چون حر از عمق جان آن‌را می‌شنود و می‌رود تا اولین جانی باشد که نثار محبوب می‌شود. ولی دریغ از دل‌هایی که دیدند و شنیدند، اما جان نگرفتند...
بازهم حضرت عشق از پا ننشست و تا آخرین لحظه برای آنان نیز جز نیکی نخواست، به حدی که دشمنان یاغی را که در بحرانی‌ترین لحظات قصد هجوم به خیام عشق را کرده بودند، به آزادگی دعوت کرد؛ گویی از دین آنان ناامید شده بود که فرمود: «ای پیروان شیطان! اگر دین ندارید و از قیامت نمی‌هراسید، در دنیایتان آزاده باشید و... تا من زنده هستم به خیمه‌ها حمله نکنید.»
نوری در تاریک‌ترین و ظلمانی‌ترین لحظات تابید تا دل‌های زنگار گرفته را روشن سازد؛ اما دریغ! شکم‌هایی که از حرام پر شده بود، آن نور را دید و صلاح را فهمید، اما میل به روشنی نکرد؛ چنان که به نقل از مقاتل، یکی از جانیان بعد از شهادت حضرت عشق، به خود می‌بالید و با مباهات می‌گفت: «منم که کشتم آن پیشوا و زعیمی را که در زیر حجاب عصمت خدایی مستور و از لغزش‌ها مصون بود. من کسی را کشتم که بهترین مردم از جهت مادر و پدر بود.»
و حسین علیه‌السلام همان پیشوای صبوری‌ست که در سخت‌ترین شرایط نه از مهروزری به خانواده غفلت می‌کند و نه از ارشاد دشمنان جاهل دست می‌کشد، بلکه در آن هنگامه، شهدا را نیز درمی‌یابد و با شهادت عزیزانش آیه‌ای از سورهٔ مبارکهٔ احزاب را زمزمه می‌کند: «از مؤمنان مردانی هستند که آنچه را با خدا بر سر آن پیمان بستند، به مرحلهٔ صدق درآوردند، پس برخی از آن‌ها به عهد خویش وفا کردند (شهید شدند) و برخی از آنان انتظار می‌کشند و هیچ تغییری (در پیمان خود) ندادند.»
اما شاید امروز فرصت آن باشد که به آینهٔ عاشورا بنگریم و چهرهٔ خود را در آن نمایان ببینیم! تکلیفمان را با خود روشن کنیم که در کجا قرار گرفته‌ایم و چه می‌کنیم... آیا چشم و گوشمان آنقدر بینا و شنواست که حق را دریابد و آیا سفره‌هایمان آنقدر پاک و حلال است که نور حق راهمان را روشن سازد و ندای آن در جان و دلمان مؤثر شود یا اگر کربلایی باشد و یار یاری بخواهد، «ضلالت» انتخاب ما خواهد بود؟!
باور دارم که ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین علیه‌السلام ندایی برای درخواست کمک نبود، بلکه در نهایت دلسوزی فریاد می‌کرد که چه کسی می‌خواهد یاری‌اش کنم؛ بیاید و در سایه مهر و معرفتم آرام گیرد...
حسینا! امروز دل‌های بیقرارمان ندایت را شنیده و دست یاری به‌سویت دراز کرده است تا یاری از تو بجوید... این ماییم که بار دیگر آمده‌ایم تا عذر تقصیر بخواهیم و بگوییم که ما را دریاب!
و ای خدای مهربان و مقصود عاشقان! ما را دریاب تا اشک بر حسین علیه‌السلام که از بدو تولد با جاری‌شدن از گونهٔ مادر و آمیختن با شیرهٔ جانش، روزی ما شده، امروز هم آب کُری باشد برای مصفاکردن دل‌هایمان و عزاداری بر حضرت عشق، دری بگشاید بر عالم معرفتش و حاصل مُحرم برای ما توشه‌ای باشد برای رسیدن به سرمنزل مقصود.


با گریه بر حسین به معراج می‌رویم
این ارث مادریست دمادم رسیده است...

زهرا نصیری / روزنامهٔ مردم‌نو

  • علی اکبر مظاهری
۱۵
شهریور

پیام یک دوست

نهج‌البلاغه

یکی از خوانندگان فرهیخه‌مان دربارهٔ نهج‌البلاغه‌مان فرموده‌اند:

✉️ سلام و عرض ادب.
مهدی بختیاری هستم.
حاج‌آقا، اگر شما همان مترجم نهج‌البلاغه هستید، من دست شما را می‌بوسم. نثر و سبک فاخر شما در ترجمهٔ کلام امیر، مرا شیفته‌ٔ این کتاب کرده است. خداوند والدین شما را قرین رحمت کند. تحصیلات من زبان و ادبیات فارسی است و به‌خوبی ارزش سبک فاخر شما را می‌فهمم. برایتان همیشه دعا می‌کنم که ما را با کلام امیر صلح دادید.

اگر به همین سبک و سیاق ملکوتی، دست به ترجمه‌ٔ قرآن بزنید، چقدر کار شایسته‌ای خواهد بود. ترجمه‌های موجود، همه، به سبک نثر روان و امروزی است و ترجمه با زبان و نثر فاخر و نثر وزین و ادبی نداریم.

پاسخ ما:


سلام و نور.
الاهی جانتان آباد باشد.
بلی. خودمم.
از شما، بابت لطفتان، سپاسگزارم.
پیشنهادتان را بر دیده منت می‌نهم.
دعا کنید که خداوند توفیق ترجمهٔ صحیفهٔ سجادیه و غررالحکم و قرآن کریم را نیز به این بنده عنایت فرماید.
نهج شریف را، با عنایت امیر بیان، در چند صورت، ترجمه و منتشر کرده‌ام. نهج‌الفصاحه را نیز. دربارهٔ صحیفهٔ امام ساجدان نیز همین قصد را دارم. قرآن مجید اما، دل شیر می‌طلبد، که این‌را نیز از صاحب قرآن می‌طلبم. شما هم دعایم کنید.
ارتباط بیشتر با شما صاحبدل عزیز را از خدایمان می‌طلبم.
انه ولی‌النعم.

علی‌اکبر مظاهری
۱۵ شهریور ۹۸

  • علی اکبر مظاهری
۰۵
شهریور

نقد جناب استاد احمد پاکنهاد بر مطلب «کم‌توجهی به همسر»

با سلام و تبریک اعیاد.
تشکر بابت نکات ارزنده‌ای که در کانال «از زبان مشاور» ارائه می‌فرمایید و گه‌گاهی هم بنده جسارت می‌کنم.
اخیراً در مطلبی با عنوان «کم‌توجهی به همسر» مطلبی را فرمودید که مقداری جای تأمل دارد.
اینکه با بیان یک حالت از همسر، حکم به افسردگی کنیم، مقداری جای تأمل دارد؛
چراکه مستحضرید افسردگی علائمی دارد که با اجتماع چند علامت و بررسی و کارشناسی دقیق و حضوری، شاید بشود حکم قطعی به آن داد.
دیگر آنکه با فرض افسردگی همسر، آیا جایز است ما آن‌را بیان کنیم؟ خصوصاً به همسر فرد؟ چون ممکن است از کاهی کوهی ساخته شود و خیلی موارد بی‌ربط دیگر هم به این امر ربط داده شود.
ناراحتی ماهی یک‌بار که بیان شده، شاید طبیعی باشد. همهٔ ما هم شاید ماهی یک‌بار دچار این حالت شویم. البته با شدت و حدت کمتر یا بیشتر.
فکر می‌کنم در چنین مواقعی، طبیعی دانستن این امر از سوی همسر، شاید بهتر باشد.
البته توصیه برای مراجعه به کارشناس خوب است، اما نه بدون تشخیص و از راه دور، آن‌هم با روایت خانم. چنان‌که مستحضرید، در برخی موارد خانم‌ها به‌دلیل احساسات بالا، قضاوت‌ها یا تشخیص‌های نابجایی دارند.

شاگرد کوچک و دعاگوی شما، پاک‌نهاد

98/6/2

  • علی اکبر مظاهری
۲۸
مرداد

فضیلت


سال‌ها پیش در یک جمع خودمانی از آقای سهیل محمودی شنیدم که «من هر وقت ایمانم ضعیف می‌شود، می‌روم چند صفحه از فضیلت‌های فراموش‌شده را می‌خوانم.» (نقل مضمون)
از آن روز خیلی کنجکاو بودم که این کتاب را بخوانم. فضیلت‌های فراموش‌شده، شرح حالی است که فرزند حاج آخوند ملاعباس تربتی درباره‌ٔ پدرش نوشته است. چیزی شبیه به یک اسرارالتوحید معاصر!
آقای جلال رفیع، مقدمه‌ٔ مفصلی بر این کتاب نوشته که با این جملات شروع می‌شود: «در خواندن این کتاب عجله نکنید. اگر حال یا وقتش را ندارید یا آن‌را به هر دلیل نمی‌پسندید، از همین‌جا خواندن را قطع کنید!»
اما حاج‌آخوند کیست؟ یک روحانی اهل روستای کاریزک تربت، که از ۱۲۵۰ تا ۱۳۲۲ شمسی عمدتاً در همان روستا زندگی می‌کرد و به کار زراعت مشغول بود، اما به‌دلیل حالات و مقاماتش به شهرت رسید. او در تمام عمرش حاضر نشد از وجوهات شرعی استفاده کند یا برای اعمال دینی مثل نماز میت و عقد از کسی پولی بگیرد. برای مرد متأهل صیغه‌ٔ ازدواج دوم نمی‌خواند. پیش از اسم خودش الفاظی مثل الاحقر نمی‌نوشت. با لهجه‌ٔ محلی صحبت می‌کرد، لباسی شبیه بقیه‌ٔ روستاییان می‌پوشید و روضه را به‌دلیل احتیاط زیاد، از روی کتاب می‌خواند.
در ۲۴ ساعت، خواب و خوراکش یک‌بار بود که آن یک‌بار، هم افطارش بود و هم سحرش. چون خستگی بر او چیره می‌شد، روی حصیر مسجد عبایش را روی سرش می‌کشد و مدت کوتاهی می‌خوابید. خوابش کم بود و خواب کمش سبک.
در همه‌ٔ عمر با کسی دعوا نکرد، کسی را دشنام نداد، روی کسی فریاد نکشید و هرگز پشت‌سر کسی حرف نزد. در هیچ جار و جنجالی - هرچند در ظاهر به نام دین - وارد نشد. عضو هیچ حزبی نشد و در کار مشروطه دخالتی نکرد. بسیار نماز می‌خواند، اما در پیشانی‌اش برآمدگی جای مهر نبود. غلوهایی را که حتی در مورد حرم امام‌ رضا علیه‌السلام می‌شد، باور نمی‌کرد. مسجد ویژه‌ای نداشت. هر مسجدی را خالی و بدون امام می‌دید، هرچند مخروبه و دورافتاده، به آنجا می‌رفت و به‌دلیل حضور او مسجد رونق می‌گرفت. مراقب بود کسی چارپایی را نزند. کسی قلب دیگری را نشکند و به آبروی کسی لطمه نخورد. وقتی پسرش به عروسش گفته بود: «چون چادر نداری با حاج‌آخوند به حرم نرو» مانتو و روسری او را نگاه کرده بود و گفته بود: «این که پوشیده‌تر از چادر است.»
هرگز بر غذایی ایراد نگرفت که شور است یا بی‌نمک. در کار خانه مشارکت می‌کرد و به همسرش می‌گفت: «من شرعاً حق ندارم از تو بخواهم زحمت خانه را بکشی.»
گاهی شاهنامه می‌خواند و می‌گریست. هرگز فرزندانش را به چیزی بیش از واجبات و ترک محرمات امر و نهی نکرد.
کاش می‌توانستم بیشتر درباره‌اش بنویسم! کاش!

برگرفته از صفحهٔ اینستاگرام آقای سید امیر موسوی

  • علی اکبر مظاهری
۰۷
مرداد

حاج آخوند


«حاج‌آخوند» را که خواندم، دوباره یک دل که نه، صد دل عاشق شدم.
حاج‌آخوند؛ پیرمردی ساده و صمیمی، اما مملو از معرفت و یکرنگی.
تازه ۵۰ صفحه از کتاب را مرور کردم، اما شخصیت آسمانی حاج‌آخوند حسابی حالم را خوب کرده است. نگاه نازنین او به زندگی مثل باران، غبار می‌شوید و انسان را تر و تازه می‌کند. زنده می‌کند. با حاج‌آخوند که باشید، قید کتاب‌های باوقار و قطور فلسفهٔ غرب را می‌زنید و به فلسفهٔ سادهٔ او برای زندگی دل می‌دهید.
حاج‌آخوند دریایی است به وسعت زمین و آسمان؛ فراتر از آنچه از روحانیت دیده‌ایم و من دلم غنج می‌زند برای پاسخ‌های حکیمانه‌اش.
وقتی از او می‌پرسند: خیام اهل نوشیدن شراب بوده است؟ می‌گوید: چه می‌دانم؛ نه دلیلی برای اثباتش دارم و نه نفی‌اش. از طرفی «محتسب را درون خانه چه کار؟»
حاج‌آخوند نه‌تنها برای زن خاچیک، بلکه برای من نیز یادآور مسیح است: مردی که بر سر سفرهٔ مسیحیان می‌نشیند. از همان بادیه که آنان آب می‌نوشند، می‌نوشد. با همان حولهٔ آنان دست و صورتش را خشک می‌کند و در خانهٔ آنها نماز می‌خواند.
اگر دوست دارید همراه مسیح بر دریایی از کرامت قدم بگذارید، دلتان تکانی بخورد و چشمتان تر شود، طعم کتاب حاج‌آخوند را بچشید تا مثل من عاشق چشمان پیرمردی شوید که فارغ از کیش و آیین، همه را دوست دارد.

به قلم: حمیده قمری

  • علی اکبر مظاهری
۰۳
مرداد

 امنیت، بزرگترین نعمتی است که خداوند شامل حال متقین کرده است.
متقیان، پرهیزگارانی‌اند که از کار‌ها‌ی حرام خود را محفوظ می‌دارند و با دست‌کشیدن از هوای نفس، خود را به رنجی جان‌پذیر می‌افکنند. امنیت نتیجهٔ آسایش نیست، نتیجهٔ سختی است! ایشان از رنج و سختی خودخواسته، پروایی ندارند و شکیبانه، بر حق استوارند.

امیر مومنان علی - علیه‌السلام - در خطبهٔ 129 نهج‌البلاغه می‌فرمایند: آیا با این حال زار می‌خواهید در جوار اقدس الهی جای گیرید و عزیزترین دوستان خدا باشید؟ هیهات! کسی با فریب‌کاری، به بهشت نمی‌‌رود و جز با طاعت خدای رحمان، به خشنودی او واصل نمی‌شود.

خداوند تقوامندان را کسانی می‌داند که ایمان به غیب دارند، اقامهٔ صلاة کرده، از آنچه به آنان روزی داده شده، انفاق می‌کنند، بر آنچه بر پیغمبر نازل شده، ایمان دارند. از این روست که هدایت ویژه، در برخی از آیات قرآن کریم، مخصوص ایشان است.

تقواپیشگان، از یک منظر، به سه گروه تقسیم می‌شوند:
1- کسی که نفس خود را از ابتلای به عذاب‌های جاودان نگه می‌دارد.
2- کسانی که از حرام‌های دینی اجتناب می‌کنند و بر انجام واجب‌های الاهی کوشایند.
3- کسانی که نفس خود را از آن‌چه ایشان را به غیر حضرت حق - جل و علا - مشغول کند و از حق بازدارد، دور می‌کنند.

بنگرید که خداوند سبحان، در بهشت برین، چه مقامی نصیبشان کرده است: «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِین؛ تقواداران، در مقامی امین‌اند.» (دخان،51)

هنیئا لهم. گوارایشان باد!

به قلم: خانم طیبه نوحی (استاد دانشگاه)
۳ مرداد ۹۸

  • علی اکبر مظاهری
۲۴
تیر

خانواده


خانواده


بارها این جمله را شنیده‌ام که «بچه‌ها آنچه که مى‌خواهید نمى‌شوند، بلکه آنچه که هستید مى‌شوند.»
این جمله، به‌طور طبیعى، با هر دیدگاهى، تأیید مى‌شود؛ چون بدیهى است.
تربیت‌یافتگى والدین، امر تربیت را سهل و نتیجه را مطلوب مى‌کند.
اگر بتوان از روحیهٔ تقلید فرزندان - در دورهٔ قبل از مدرسه، بسیار متأثر از والدین است - استفاده نیکو کرد، نگرانى کمترى برای دوره‌های دیگر زندگی‌شان وجود خواهد داشت.
دیگر این‌که وجود فرزند و روحیه تأثیرپذیری او، سبب رشد والدین نیز خواهد شد؛ چون ایشان، همراه خود، ناظرى مى‌بینند که دائم آنان را زیر نظر دارد و رفتارشان را ثبت و ضبط می‌کند. پس مواظب رفتارشان خواهند بود.

نوشته‌ای از خانم زهرا خندان 

  • علی اکبر مظاهری
۱۲
تیر

دو نکتهٔ تربیتی 


تکامل تدریجی


اشاره:
پس از نشر مشاوره‌ٔ تربیتی اخیر (من و سؤال‌هایم، در تاریخ ۱ تیر ۹۸)، پیامی از خانم دکتر انیس نیشابوری رسید.

بخوانیم:
«... در پُست تربیتی اخیر کانال از زبان مشاور، نکاتی دربارهٔ تربیت فرزند به یک خانم گفته بودید که ‌خواستم بگویم نمی‌توانم میزان احساسم را از حلاوت این دو نکته بیان کنم:
"اول: نگران نباشید. در حال نگرانی، نمی‌توانید درست فکر کنید و راه‌حل پیدا کنید.
دوم: حال افراد، تطوّر دارد. کودک در حال تکامل تدریجی است."
واقعاً همین‌طور است. درستی و وزانت این دو نکته را از بُن جان، تصدیق می‌کنم.»

۸ تیر ۹۸

  • علی اکبر مظاهری
۳۱
خرداد

حاج‌آخوند، همچنان جاری است



حاج‌آخوند


... بعد از درگذشت حاج‌آخوند، در آذرماه سال ۱۳۵۲، آقاسید شاهنامه‌خوان، که ۷۷ ساله بود، قامتش خمید، کم‌حرف و محزون، گوشه‌گیر و زمین‌گیر شد.
چهلم حاج‌آخوند، آقاسید، به‌ اصرار اوسّامحمد، خواسته بود در مسجد صحبت کند. آقاسید، گرچه نزار و ناتوان بود، پذیرفته بود. گفته بود:
«حاج‌آخوند ۱۴ سال از من کوچکتر بود. انصاف نبود او برود و من بمانم. یادتان است روز عاشورا، حاج آخوند، گاهی این تک‌بیت را با آواز می‌خواند، شش‌دانگ می‌خواند. صدایش مثل پولاد و ابریشم و آب بود، آبی که به جان ما آتش می‌زد:
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود
حاج‌آخوند جان من بود. روح من بود، روحه روحی و روحی روحه! ما دو، جان در یک تن بودیم. معنی زندگیم بود. من شاهنامه‌خوان بودم و او فردوسی من بود…»
بعد از این جمله، آقاسید ضعف کرده بود. سخنش ناتمام مانده بود. مدهوش شده بود.
از طریق عمونبی یا محسن، پسر حاج‌آخوند، گهگاه احوالش را می‌پرسیدم. روزی محسن به خانه‌مان رفته بود و به مادرم گفته بود، هر وقت سید از اصفهان آمد، بگویید به آقاسید شاهنامه‌خوان سر بزند. اسفندماه ۱۳۵۲ مادرم از خانه عذری خانم شمسی، همسایه بسیار بامحبتمان [در اراک]، تلفن زد و گفت آقاسید شاهنامه‌خوان می‌خواهد تو را ببیند.
گفتم: تعطیلی عید که آمدم می‌روم مهاجران، به آقاسیّد، عمّه‌ها، عمونبی و محسن سر می‌زنم.
مادرم با مکث و صدای آرامش پرسید: تا عید دیر نمی‌شود!؟ گفتم مگر حالش خیلی بده؟ مادرم گفت: عمر دست خداست. اما عمونبی می‌گفت خوراک روز و شب آقاسید، شاهنامه است و اشک!
به خودم نهیب زدم: دیدی برای دیدن حاج‌آخوند دیر رسیدی. وقتی رسیدی که پرواز کرده بود. حسرت دیدار و شنیدن سخنی و تماشای برق چشمانش و تبسمش را از دست دادی! حالا هی دست‌دست کن تا آقاسید را هم نبینی! شب خوابم نمی‌برد.
به آقای احتشامی، مدیر داخلی هتل کوروش، که نسبت به من لطف داشت، گفتم برای سه روز مرخصی می‌خواهم. شب‌ها در شیفت شب هتل کار می‌کردم. برای مرخصی از دانشکده مشکلی نداشتم.با اساتید گروه تاریخ ایاغ بودم! جمعه‌های آخر ماه، در رستوران نوش‌مهر، کنار بیمارستان خورشید، نزدیک میدان نقش جهان، اساتید را به مهمانی آبگوشت دعوت می‌کردم. دسته‌جمعی نه، آسیاب به نوبت! دکتر لطف‌الله هنرفر و استاد حمدالله اشراقی و دکتر روشن ضمیر... . قیمت آبگوشت نوش‌مهر، در آن روزگار که چلوکباب سلطانی ۶۵ ریال بود، ۱۱۵ ریال بود! درآمد ماهانه‌ام از هتل کورش به حدود ۸۰۰ تومان می‌رسید. ماهی ۲۰۰ تومان هم از شرکت زرین‌دشت بورس می‌گرفتم.
حشمت [قصاب مهاجران] از آقاسید مراقبت می‌کرد. همهٔ خانواده حشمت؛ زنش فاطمه و دخترانش مریم و آسیه، مثل پروانه دور و بر آقاسید می‌گردیدند. اتاق بزرگ خانهٔ حشمت، شده بود اتاق آقاسید. شب‌ها مردم برای احوالپرسی می‌آمدند. شاهنامه کنار دست آقاسید بود. قوطی مسی سیگارش که زنگاری شده بود و سرخی می‌زد، کنار شاهنامه بود. پشتی ترکمنی سبز پشت‌سرش به دیوار تکیه داده شده بود. پشتی آشنا بود، سکینه خانم، همسر حاج‌آخوند، آورده‌بود. عمو نبی و محسن حاج‌آخوند اصرار کرده بودند که آقاسیّد را به خانه خودشان ببرند. حشمت گفته بود: زنم و دخترانم به آقاسید می‌رسند. سکینه‌خانم و جهان‌خانم [زن عمونبی] خودشان به مراقبت احتیاج دارند.
... آقاسید... آشکارا لاغر شده بود، اما برق چشمانش و طنین صدایش همان بود که بود.
می‌دانستم وقتی سخن درباره حاج‌آخوند به میان آید یا شاهنامه و فردوسی، آقاسید شکفته می‌شود و به سخن می‌آید. حالش خوب می‌شود، بیت‌های شاهنامه بر زبانش جاری می‌شود. فضا همان می‌شود که باید بشود!
در رختخوابش نیم‌خیز شده بود. خودش را بالا کشید و به پشتی تکیه داد. مریم چای با نبات را به دست آقاسید داد. آقاسید نبات را با قاشق چای‌خوری برنجی هم زد. مراقب بود چای لب نزند و توی نعلبکی نریزد. وقتی آماده نوشیدن شد، چای را به من داد! این‌هم رسم حاج‌آخوند بود. در هر مجلسی که اول چای را برای او می‌بردند. می‌گرفت و به نفر بغل‌دستی‌‌اش می‌داد.
گفتم: آقاسید! از حاج‌آخوند و شاهنامه بگو! سکوت کرد. نفسی تازه کرد و گفت: با حاج‌آخوند داشتیم قلمه‌ی موهای انگور یاقوتی باغ حاج‌آخوند را در خاک فرومی‌کردیم. حاج‌آخوند با طناب نازکی فاصله موها را اندازه می‌گرفت. تو الان به باغ حاج‌آخوند، که به آقامرتضی و خانواده‌اش بخشید، نگاه کنی، می‌بینی در باغ، کرت‌ها و فاصلهٔ موها مثل ساعت سوئیسی مرتب و منظم است.
حاج‌آخوند زمزمه می‌کرد:
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن‌چه با خرقهٔ زاهد می‌ انگوری کرد
حاج‌آخوند گفت: آقاسید! من این افتادگی تاک را بسیار دوست دارم. دوست دارد سر بر خاک بگذارد و میوه خود را در آغوش و زیر بال و پر خود بگیرد... .

  • علی اکبر مظاهری