وبلاگ شخصی علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبلاگ شخصی علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدیریت زندگی» ثبت شده است

۱۲
ارديبهشت

  » از زبان مشاور

آقای ابوریحانه پرسید: «در تعامل با همسر، ساختن خوب است یا ساختن؟»

گفتم: هر دو. البته یکی آسان‌تر است و دیگری سخت‌تر. یکی زودتر نتیجه می‌دهد و دیگری دیرتر؛ امّا ارزش هر دو، برابر است.

در زندگی زن و شوهری، یکی از هدف‌ها، ساختن یکدیگر است؛ امّا یکی از کار افزارهای وصول به این هدف، سازش با همدیگر است. بدون نرمش و مدارا نمی‌توان در دل همسر نفوذ کرد تا آن ‌را آباد ساخت. بیفزاییم که برای ساختن، گاهی ویران کردن لازم است؛ یعنی زدودن نبایست‌ها. برای این ویران کردن، باید تا سویدای دل همسر نفوذ کرد.

  • علی اکبر مظاهری
۲۰
اسفند

 

 

 

 

>> از زبان مشاور

 

یک جفا از خویش و از یار و تبار          در گرانی هست چون سیصد هزار[1]

زوجی جوان که سه ماه بود عروسی کرده بودند، نزدم آمدند به مشاوره. هر دو یک سخن داشتند و آن این‌که مادربزرگ (مادر شوهر) به ایشان بی‌مهری می‌کند و ایشان او را دوست دارند و نمی‌خواهند وی را رنجیده ببینند.

گفتم: از کِی چنین شده است؟

گفتند: «یک ماهی می‌شود.»

گفتم: دوران نامزدی و عقد داشتید؟

گفتند: «بله.»

گفتم: در آن دوران چی؟

گفتند: «نه، بلکه خیلی هم با ما مهربان بود.»

گفتم: دوران نامزدی‌تان چند ماه بود؟

گفتند: «حدود یک سال.»

گفتم: چطور در آن یک سال، بی‌مهری‌اش آشکار نشد؛ آن وقت هم که شما همسر هم بودید؟

گفتند: «نمی‌دانیم.»

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
آذر

 

 

«از زبان مشاور»

سه گونه رابطه

مجید و مریم، که تازه عروسی کرده بودند، برای مشاوره نزدم آمدند؛ اخم‌آلود و ناخرسند.

مجید گفت: «من به رابطـه با خویشانم علاقه‌مندم؛ خویشـانمان هم زیادند. هر هفتـه یکی دو بار مهمانی خانـوادگی داریم. همسرم در چند ماه اوّل زندگی مشترکمان من را در این مهمانی‌ها همراهی می‌کرد، امّا کم‌کم ابراز نارضایتی کرد و حالا یا به مهمانی‌هایمان نمی ­آید و یا اگر بیاید، با نارضایتی می ­آید و پس از بازگشتمان به خانه، تا مدّتی بداخلاقی می ­کند. من یا با اصرار او را با خود می­برم، یا چون نمی‌آید، گاهی من هم نمی‌روم و گاهی به تنهایی می‌روم و در برابر سؤال خویشانم که می‌پرسند: چرا همسرت نیامده؟ شرمنده می‌شوم.

این کار او دارد به زندگی نوپایمان لطمه می­زند. من هم قصد کرده ­ام دیگر همراه او به خانۀ پدر و مادر و خویشانش نروم؛ با این‌که دلم می‌خواهد بروم، امّا نمی‌روم تا شاید او تلخی این کردار را بچشد و در رفتارش تجدید نظر کند.»

 به مریم، که اخم کرده و بغض گرفته و سر به زیر نشسته بود، گفتم: حرف‌های آقا مجید را شنیدم، حالا شما بگویید.

مریم گفت: «من برای خودم و زندگی‌مان برنامه‌ها و هدف‌هایی دارم که برایم مهم‌اند. یکی از آن‌ها ادامۀ تحصیل و مطالعۀ کتاب و دیگر کارهای علمی است. امّا آقا مجید، چند ماه اوّل زندگی‌مان را پر از مهمانی‌ها و رفت­ و آمـدها کرد. زندگی‌مان مثل خالـه‌بازی بچه ­ها شده بود. هـر روز یا هـر چند روز، به این خانه و آن خانـه، به این مهمانی و آن مهمانی و به این دیدار و آن بازدید می­رفتیم. چند وقت اوّل را به حساب تازه عروس و داماد بودنمان گذاشتم، امّا دیدم این روند همچنان ادامه دارد. کم‌کم خسته شدم. از طرفی، می‌دیدم از هدف‌ها و برنامه‌هایمان فاصله گرفته‌ایم. 

  • علی اکبر مظاهری
۱۳
آذر

پس از پانزده سال

صابر و سمیرا، پانزده سال پیش به عقد هم در آمدند. دوران نامزدی و عقدشان، که حدود یک سال بود، به خوشی گذشت. صابر و سمیرا، عاشق هم بودند. خانواده‌هاشان نیز با هم دوست و صمیمی بودند. آیندۀ درخشانی برای این دو فاختۀ دلباخته پیش‌بینی می‌شد و زندگی فرخنده‌ای برایشان دیده می‌شد. تا اینکه قصد کردند عروسی کنند و همْ‌آشیانه شوند. برای ساختن آشیانۀ مشترکشان گفتگو کردند و چون خانۀ مستقلّی نداشتند، قرار شد تا مدّتی در خانۀ والدین صابر زندگی کنند تا در آینده، خانۀ جداگانه‌ای تهیه کنند.

صابر و سمیرا، از آغاز، مسائلشان را با اینجانب مشورت می‌کردند. حتّی انتخاب همسرشان نیز با مشورت من بود. در دوران یکسالۀ نامزدی و عقدشان نیز مسائل خود را با بنده مشورت می‌کردند. تصمیم زندگی مشترک در خانۀ والدین صابر را نیز با من مطرح کردند. من که خانواده‌هایشان را می‌شناختم و اخلاقشان را می‌دانستم و خلق و خوی این دو را نیز می‌شناختم و ترکیب ساختمانی خانۀ پدر صابر را نیز می‌دانستم، که یک طبقه بود و اینان می‌خواستند در یکی از اتاق‌های همان خانه که والدین صابر با چند فرزند دیگر در آن زندگی می‌کردند ساکن شوند، با این کارشان مخالفت کردم و نظر منفی دادم.

از من دلیل و توضیح خواستند. گفتمشان: آن خانه، یک طبقه است و چند نفر در آن زندگی می‌کنند و اتاقی که شما می‌خواهید در آن زندگی مشترکتان را شروع کنید، با محل زندگی آنان در آمیخته است و در نتیجه، زندگی شما با زندگی آنان در می‌آمیزد و یک زندگی هفت هشت نفره می‌شود. حال آن که شما دو نفر می‌خواهید زندگی مستقلی داشته باشید و زندگی زوج‌های جوان، به خصوص در آغاز، اقتضائات خاص خود را دارد.

صابر گفت:« ما چند نفر، تا حالا در آن خانه زندگی می‌کرده‌ایم، حالا یک نفر به جمع ما اضافه می‌شود و پدر و مادرم فرض می‌کنند یک فرزند به فرزندانشان افزوده شده».

  • علی اکبر مظاهری
۲۱
ارديبهشت

آیا دختر و پسری که بنای زندگی تازه‌ای را بنیان می‌نهند، علاوه بر دیوارهایی که پیرامون خویش می‌کشند تا بدنهایشان را و ابزار زندگی‌شان را حفاظت کند، نیازمند دیوارهایی نیستند که آرامش و آبرو و استقلالشان را صیانت کند؟ آیا اگر زندگی‌مان حصار روانی نداشته باشد و هر کس هرگاه که بخواهد، بی‌اجازه و بی اختیار ما، بر زندگی‌مان وارد شود و خود و کردار و افکارش را بر ما تحمیل کند، دیگر ثباتی برایمان باقی می‌ماند؟ اگر هرکس هرگاه و به هر گونه که بخواهد، بتواند در زندگی‌مان دخالت کند، چه خواهد شد و بر سرمان چه خواهد آمد؟

حقیقت آن است که ضرورت ساختن حصار و قلعۀ روحی و روانی برای زندگانی، بیش از ضرورت ساختن حصار و قلعۀ فیزیکی و ساختمانی است. بر زن و شوهر واجب است که حصاری استوار و قلعه‌ای با دیوارهای بلند و نفوذناپذیر، گرداگرد زندگی خصوصی‌شان بکشند و به هیچکس مجال دخالت‌های ناشیانه ندهند.

  • علی اکبر مظاهری